دوشنبه ۳۱ مهٔ ۲۰۱۰


پیامبری از کنار خانه ما رد شد

باران گرفت

مادرم گفت :"چه بارانی می آید"

پدرم گفت:"بهار است"

و ما نمیدانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد

لباسهای ما خاکی بود

او خاک روی لباسمان را به اشارتی تکانید.

لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود

پیامبر ،کنارشان زد

خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را در دستهایمان گذاشت

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند

و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید

پیامبر کلیدی برایمان آورد

اما نام او را که بردیم ، قفل ها بی رخصت کلید باز شدند

من به خدا گفتم: "امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد امروز انگار اینجا بهشت است

خداگفت: " کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان میگذرد

و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست