۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه



و خدا زن را آفـرید

هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت:

"اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ..."
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع كرد و چنین گفت:

"بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني.

سرت را به زير افكن تا افسون افسانة
گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي

كه از آنها شياطين ميبارند.

گوشهايت را ببند تا
طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي.

از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.

مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند....
مراقب باش...."
و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد،

گفتم: "به چشم."
شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه:

"خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف
خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت

و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم،
و آوايش را نشنيدم.

چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم،

اما از خوف
آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از

نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم
اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .

ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم،

و گريستم. نميدانستم چرا؟
قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست.

به خدا نگاهي كردم مثل هميشه
لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم

و دردم را بگويم، ميدانست.
با لبخند گفت:

"اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست.
بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است .

من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم.

نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام.

پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق
را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز،

و حرمت حريم صوتش را حفظ كن
تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم."
من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم:

"پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي؟"
خدا گفت: "من؟"
فرياد زدم: "شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي.

اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟”
خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت:

"من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي
و نه آوای مرا."
و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند