۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه


چرا پرواز نمی کنی؟

من تمام سعیم را میکنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم. اما کودک بازیگوش ذهنم به سمت دست های تو لی لی میکند.

دیروز این اس ام اس روی صفحه ی تلفن همراهم جاخوش کرد:

پرنده ، لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و می گفت : سقف قفس شکسته! چرا پرواز نمیکنی؟

این اس ام پنج جمله ای ، آرامش زندگی ام را به هم زده است!

با خودم فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم قرار دارد!

و

من چقدر ماهی هستم!

اطرافیانم مدام می گویند از قفس سرشکسته وابستگی به تو ، بیایم بیرون.

اما من می دانم بیرون آمدن همان و مردن همان.

آخریکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!

کجای دنیا؟

من هر روز به قفس بالای سرم نگاه می کنم.

چندبار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما...

احساس خفگی تمام بدنم را قرق میکند.

من چندبار سعی کرده ام اما نمی شود به خدا!

بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی !

بگذریم ار فلسفه ی ماهی و قفس سرشکسته!

همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روزمرگی ام متمرکز شوم.

اما

مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد؟

دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده است. بی نهایت!

در این روزهای پر از دست های شلوغ و پرهیاهو،

دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده ، عزیز تمام عیار من.

من هر روز به تو دست های نجیبت فکر میکنم

و

هر روز تکرار می شود در من پرواز هزار پرستوی سبز!

بگذریم از این سفرهای همیشه!

بگذریم از این همه دوستت دارم هایی تلنبار شده اند در دهانم!

بگذریم از این تا به ابد حسرت

بگذریم ...

بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم!!!

پرستو ع