۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

من هم مثل بعضي

يك روز

يك جايي

به دنيا آمده ام آخر .

نان ِ گندم را به روشني مي شناسم

الفباءِ زبان ِ مادري ام را

بي كم و كاست بلدم

بلدم تا صد بشمارم

دريا

چهار حرف دارد

و علف

با عين آغاز مي شود ،

و عشق با الف

و الف سر آغاز ِ كامل ِ زن است

حرف ِ ز را تا زندگي هست

معمولا براي زندان به كار نمي برند

زن

هميشه با حرف ِ الف آغاز مي شود

...