روزي كودكي در خيابان، مرد فقيري را ديد كه از ظاهرش پيدا بود مدت هاست غذاي آن چناني نخورده است. پسرك از مادرش خواست تا به آن مرد فقير كمك كند. مادركه عجله داشت دست كودك را كشيد و با سرعت به طرف اتوبوس كه در حال حركت بود دويد. ناگهان به ياد آورد كه بليت ندارد، از مسافراني كه در حال سوار شدن بودند، بليت خواست، اما آنها نيز عجله داشتند. مادر حركت اتوبوس و همين طور رفتن فقير گوشه خيابان را ديد.