در انحنای تنهایی خویش… بین ماندن و رفتن… بین بودن و نبودن… بین نیاز و استغنا… بین خاموشی و فریاد… رفتن را برمی گزینم.
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه مرا را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویم را می فشارد.
میشکنم، میشکنم و از مرور خاطره ها خیس می شوم.
خوب می دانم که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهم شد ولی می روم و سکوت پیشه می کنم و آنقدر غرق در این سکوت می شوم که می خواهم سکوتم را فریاد کنم،
با تمام وجودم فریاد کنم ولی می دانم آری خوب میدانم که سکوت را نمی توان فریاد زد.
و ای کاش او معنای این سکوت را می فهمید