پشت یک تنهایی ...
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های خلوت احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم
و حریم چشم هایم را
به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا ؟ شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ؟ تا کی ؟ برای چه ؟ولی رفتی
و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اینهمه طوفان وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفائیها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان عنصری از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟
شاید به رسم عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم……