
دختری بود عاشق همه چیز ، عاشق شعرهای دفتر خود
عاشق دوستهای کودکی اش ،خنده های قشنگ مادر خود
عاشق شعرهای حافظ بود ، دوستدار مسافر سهراب
زیر لب عاشقانه های بنان، اهل موسیقی و لباس و کتاب
روسری های آبی تیره ، چادر ناشیانه ای بر سر
زیر پایش زمین خاکی و سرد ، توی فکرش جهان بالا تر
بوی گل، بوی نم نم باران ، مست می کردش و سبک می شد
فوری از لاک در می آمد و بعدمثل یک بچه صاف و رک می شد
گاه حتی تمام شبهایش ، به تماشای آسمان می رفت
آرزوی ستاره بودن داشت ، در خیالش به کهکشان می رفت
فکر می کرد می شود آدم ،یک عقاب بلند پا باشد
فکر می کرد ظرفیت دارد، عاشق مردم و خدا باشد
دخترک....بگذریم احمق بود ،شایدم...نه! دچار بیماری
مثلأ یک هراس مزمن داشت ،مثلأ یک جنون ادواری
آخرش را ولی نمی دانید ،که کجا رفت و با خودش چی کرد؟
دوستانش همیشه می گفتند ، آخه او چطور قاطی کرد؟
آخرش را درست فهمیدید ، قاطی ازدحام مردم شد
بین انباری از محبت و عشق ، مثل یک دانه سبک گم شد
با خودش عهد کرد بر گردد ، به همان روزهای بارانی
به همان خنده های از ته دل، به همان حال و روز انسانی
با خودش عهد کرد...بگذاریدباقی اش را خدا رقم بزند
آفتاب و ستاره بود و زمین!!!
دخترک رفت تـــــــــــــــــا قدم بزند...