۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه


شاعر وفرشته ای با هم دوست شدند.

فرشته پری به شاعر داد وشاعر شعری به فرشته،

شاعر پرفرشته رالای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی آسمان گرفت.

فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد ودهانش مزه عشق گرفت.

خداوند گفت:دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوارمی شود،

زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود زمین برایش كوچك است و

فرشته ای كه مزه عشق را بچشد آسمان برایش كوچك ،

فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای آسمان را نشانش بدهد

وشاعر بال فرشته را گرفت تا كوچه پس كوچه های زمین رابه او معرفی كند.

شب كه هر دو برگشتند روی بالهای فرشته قدری خاك بود وروی شانه شاعر چند تا پر.

فرشته پیش شاعرآمد وگفت:می خواهم عاشق شوم

شاعر گفت:نه تو فرشته ای وعشق كار تو نیست

فرشته اصراركرد واصرار كرد.

شاعرگفت:اماپیش ازعاشقی بایدعصیان كرد واگر چنین كنی ازبهشت اخراجت می كنند،آیا آدم وسرنوشت تلخش را فراموش كرده ای؟

اما فرشته باز هم پا فشاری كرد آنقدر كه شاعر نشانی درخت ممنوعه را به او داد.

فرشته رفت واز میوه آن خورداما پرهایش ریخت وپشیمان شد،آنگاه پیش خدا رفت وگفت:خدایا مرا ببخش،من به خود ظلم كرده ام،عصیان كرده ام وعاشق شدم،آیا حالا مرا از بهشت بیرون می كنی؟