.jpg)
تو بهشتی بودی که زمین در آرزویش بود...
صدای پایت را شاید بشود هنوز از کوچه باغ های بهشت شنید اما مهم تر این است که وقتی آمدی روی زمین
زمین نفس کشید زنده شدتو نشسته بودی گوشه ای از زمین هبوطت و گریه می کردی و اصلا حواست نبود
از لحظه ای که پایت روی این خاک سرد آمد همه چیز شروع کرد به زنده شدن نفس کشیدن سبز شدن رشد کرد
نتو زار زار گریه می کردی چون می ترسیدی که دیگر دوستت نداشته باشد می ترسیدی که دیگر هیچ وقت
نگاهت نکند می ترسیدی این جدایی بی انتها باشد اصلا می ترسیدی دست از گریستن برداری واطرافت
را ببینی می ترسیدی انداخته باشدت میان یک زندان تاریک و نمور. نمی دانم چه شد که سرت را بلند کردی
و چشمانت را باز. شاید آنقدر صدایش زدی که دچار "الا بذکر الله تطمئن القلوب" شدی دلت آرام گرفت
به یاد خدا آن وقت توانستی اشکهایت را یکجا بریزی پایین و چشمهایت را باز کنی ...
خدای من!اینجا دیگر کجا بود تا چشم کار می کرد سبز تا چشم کار می کرد نور تا چشم جای دیدن داشت بهار بود
خدا همه چیز زمین را برای آمدن تو مهیا کرده بود کوههای معدن زای چشمه زار را افراشته بود خورشید را درست همان جایی گذاشته بود که باید باشد . از زمین آّب می رویید و از آسمان نور می باریید هوا پر از زمزمه بود پر از ترانه پر از آهنگ اینجا زندان نبود نمی شد باور کنی که خدا از سر خشم فرستاده باشدت اینجا اینجا بهشتی بود انگار که تو می خواستی و تو بهشتی بودی که زمین در آرزویش بود
این که روز فرود آمدنت بر زمین اول بهار بوده باور کردنی است وقتی زمین از تو به وجد آمد از سر و رویش جوانه رویید زمینی که خدا برای تو برای عشق ورزیدن تو و برای ادامه حیات از تو آفریده بود تو بهانه ای بودی که خدا زمین را بیافریند...