۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه


لحظه های شرجی مرداد دارند رو به روی روزگار انتظار من رژه می روند.

روزمرگی ام را تکیه داده ام به دیوار کوتاه تراس خانه.

با تمام وجودم متمرکز شده ام روی ته مانده های لبخند شرجی و بی دریغ تو،

که ماسیده اند در جای جای ذهنم.

خودت میدانی این سطرها آبستن چه جمله ای هستند؟

می دانی؟ مگرنه؟

...

یک درد مزمن جا خوش کرده است در بند بند استخوان های تنم.

یک حفره ی پررنگ، میهمان ناخوانده گوشه راست قلبم شده است.

حضورشان را احساس میکنم:

حضور درد و تهی بودن بخشی از بدنم را!

خودت میدانی این سطرها آبستن چه جمله ای هستند؟

می دانی؟ مگرنه؟

...

این روزها دارم با جدیت تمام مطالعه میکنم.

چی از این بهتر؟

می خواهم در تمام جنبه های زندگی ام موفق باشم.

از این به بعد نویسندگی می شود شغل ثابتم.

دیگر می خواهم بنویسم و بنویسم و بنویسم.

خودت میدانی این سطرها آبستن چه جمله ای هستند؟

می دانی؟ مگرنه؟

...

دیروز چند پنجره ی تمام قد را جایگزین دیوارهای خانه کردم!

میخواهم تمام رفت و آمدهای جاده روبرو را زیرنظر داشته باشم!

دیگر حتی حساب افتادن یک برگ از درخت را هم دارم.

میز تحریرم را گذاشته ام روبروی یکی از این دیوارهای شیشه ای.

هریک سطری را که می نویسم سرم را بلند میکنم

و

به آن سمت دیوار نگاه میکنم.

می ترسم در فاصله ی یک سطر نویسی سعادت دیدن تو را از دست بدهم.

می ترسم سرم به نوشتن گرم شود و تو بیایی و من متوجه نشوم!

اما...

هنوز که غرق شده ام در لابه لای این همه سطر تو نیامده ای!

تو مرا خوب می شناسی!

خودت می دانی که تمام این سطرهای پراکنده آبستن چه جمله ای هستند:

دلم برایت تنگ شده است شدید! شدیدتر از تمام باران هایی که

دارند به دیوارهای شیشه ای میکوبند.

این انتظارهای سطر به سطر دارند می شوند هزار سکانس، ناخودآگاه!!!

نمی دانم چرا آن درد و حفره ی سطرهای بالا، دارند عمیق تر می شوند!

عمیق تر از دلتنگی هایی که تمام سعی ام را کردم تاپنهان نگه شان دارم!

این روزها کجایی تو؟!

تویی که انتظار دیدنت دارد مرا به سمت باران می کشاند؟!

تویی که فقط حضور خوش طعمت، درد و حفره ی ناخوانده را محو می کند از روزگار بدنم!

پرستو عوض زاده مجله موفقیت