
من ...
امشب رویایی خاطره ای می سازد و سراب باورهایم را موجی دور متلاطم
می سازد .
چه بود آن افسانه ی تاریک در شبهای ظلمانی وجودم ...
امشب خواب را به مردگان بخشیدم و می خواهم دل را به نگاهی و عشق را به
کلامی نرم بفروشم و در کوچه ها جار زنم :
منم آن فاتح دلهای غریب
منم آن شاعر اشعار لطیف
منم آن راهب دیر ملکوت
منم آن شمع شب شب زدگان
آه که امشب... رویایی خاطره ای می سازد و سراب باورهایم را موجی دور متلاطم می سازد ...
پاييز فصلي است كه بر سال گذر لحظه هايم ، آدينه ي چشمانت نقش بسته است .
من همان برگي هستم ، كه تو نگاهش كردي
، مات بيرنگي اش شدي و آرام از كنارش گذشتي .
من همان برگي هستم كه تو سطر هايش را بوييدي ،
و از تلاطم لحظه هايش،گريزي به وسعت جاده ها زدي ...