۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه


من ...

امشب رویایی خاطره ای می سازد و سراب باورهایم را موجی دور متلاطم

می سازد .

چه بود آن افسانه ی تاریک در شبهای ظلمانی وجودم ...

امشب خواب را به مردگان بخشیدم و می خواهم دل را به نگاهی و عشق را به

کلامی نرم بفروشم و در کوچه ها جار زنم :

منم آن فاتح دلهای غریب

منم آن شاعر اشعار لطیف

منم آن راهب دیر ملکوت

منم آن شمع شب شب زدگان

آه که امشب... رویایی خاطره ای می سازد و سراب باورهایم را موجی دور متلاطم می سازد ...

پاييز فصلي است كه بر سال گذر لحظه هايم ، آدينه ي چشمانت نقش بسته است .

من همان برگي هستم ، كه تو نگاهش كردي

، مات بيرنگي اش شدي و آرام از كنارش گذشتي .

من همان برگي هستم كه تو سطر هايش را بوييدي ،

و از تلاطم لحظه هايش،گريزي به وسعت جاده ها زدي ...

هر کس روزنه ایست به سوی خداوند ، اگر اندوهناک شود . اگر به شدت اندوه ناک شود.